نمیدانم
آن روز بهاری را به یاد میآوری یا نه، اما من خوب به خاطر دارم. آن روز که درباغ
قدم میزدیم. اطراف سبز و آسمان آبی بود و ما مشغول صحبت بودیم.
به درخت سیبی اشاره کردم که میوههایش کال
و یا به قول من خام بودند. جلو رفتم و خواستم یکی را بچینم اما میوه محکم به درخت
چسبیده بود. گفتم میوه همچون من و توست و شاخه همچون دنیا. میوه هر چه پختهتر
باشد، شاخه را سست تر میگیرد. من به شانس و یا بهتر بگویم بدشانسی بیاعتقاد
بودم و هنوز هم هستم. ولی جالب بود که یک سیب خام از درخت رها شد و پیش پای ما
افتاد. خم شدی، آن را برداشتی و
گفتی (( من این سیب خام. آیا اگر شاخه را رها کنم، پخته می شوم؟)) گفتم،
نه (( سیب پخته میداند چرا باید شاخه را رها کند و سیب خام نه. خام وقتی پخته میشود
که آن دلیل را بداند، نه وقتی شاخه را رها کند. من دوست ندارم از روی خامی، به
امید پخته شدن، شاخه را رها کنم.))ا
Saturday
June 10, 2006 پویا بیسادیMonday, June 22, 2015
Monday, June 1, 2015
مانور
دیروز در شرکت مانور آتشسوزی داشتیم. این یعنی
آژیرها شروع میکنند به جیغ و داد کردن و
شما باید خیلی خونسرد به سمت دربهای خروجی قدم بزنید تا نه
زیر دست و پا له شوید و نه در آتش جزغاله. در مسیر خروج به آرش رسیدم. «بلند شو
بیا بیرون جزغاله میشی ها» «مانوره!» «باشه. باید جدی بگیری. اصلا اون به درک.
اخراجت میکنن» «من چهارشنبه آخرین روز کاریمه. استفعامو هفته پیش نوشتم» «الان
باید بگی؟ وسط این بلای طبیعی؟» رهایش کردم تا شعلههای فرضی او را ببلعند. موقع خروج نگهبان گیر داد که از در پشتی خارج بشوید.
گفتم «الان یعنی من برگردم در کام شعلهها؟
بزنم به دل آتش؟» گفت «مانوره!» بهت زده نگاهش کردم. با لحنی طلبکارانه گفت «بدو. از
در پشتی. الان از مانور جا میمونی» دیدم اگر بخواهم
بیشتر بحث کنم ممکن است دود گرفته شوم. در چنین مواقعی باید چهار دست و پا حرکت
کنید چون گازهای سمی در فضای بالای اتاق جمع میشوند و اگر ایستاده باشید دود تنفس خواهید کرد و مرگ مغزی میشوید. ولی حتی من هم در این مورد مثل آدم قدم زدم و به تجمع
کارمندان در پارکینگ پشتی ملحق شدم.
یک بار هم دبیرستان که بودم چنین برنامهای داشتیم. البته برای زلزله. توی حیاط مدرسه صف کشیده بودیم و مدیر برای ما از
اهمیت این مانور میگفت. مثل تمام مدیرها عاشق
سخنرانی بود. همسایههای روبروی مدرسه چند بار
تذکر داده بودند که این چه کاری است سر خروس خوان پشت میکروفن دور برمیداری. اما این حرفها به خرج آقای مدیر نمیرفت. یک روز هم
در مورد همین موضوع صحبت کرد که «به من میگویند برای اینها حرف نزن اما من وظیفه
دارم که برای این جوانان روشنگری کنم والا اینها به فساد کشیده میشوند، میروند
دنبال فحشا» من فکر میکنم مشکل همسایهها تنها صدای بلند نبود. احتمالاً بچهی کم
سن و سالی داشتند که چیزهای که نباید را از آقای مدیر یاد میگرفت. ما که خودمان
اسم تمام گروه های موسیقی متال و نحوه ی مصرف انواع مواد مخدر را از همین اشارات و
نصیحت های پدرانهی ایشان یاد گرفته بودیم. متاسفانه در مورد خطرات فیلم های منحط
اخلاقی دچار خودسانسوری بود. حالا در روز ملی زلزله به این مانور گیر داده بود. «بچهها
دقت داشته باشید، زنگ را که زدیم پا نشید راه بافتید بیاید توی حیاط. باید برید
زیر میزها پناه بگیرید. این مسئله خیلی مهمه. ما اینجا دانش آموزی داریم که خواهر
و پدرش رو در زلزله کرمان از دست داده» من از قبل مسعود را میشناختم ولی از این
قضیه خبری نداشتم. مشخص بود که مادرش زیادی تحویلش میگیرد. بعد از آن روز این
موضوع را برای خودم ربط میدادم به نداشتن پدر. هر زنگ تفریح یک ساندویچ یا لقمه
ای چیزی همراه داشت که البته ما ازش میگرفتیم. همه اش را نه، بلکه بیشتر اش را.
فضای دبیرستان پسرانه مثل محیط زندان است. باید گرگ باشی و تیم خودت را داشته
باشی. البته ابزار عمده ی ما مرام و معرفت بود. هر کدام از بچه ها زیر فشار دوستان
مجبور بود خوراکی هایش را با بقیه تقسیم کند. هرکسی هم روش خاص خودش را برای
مقاومت داشت. یک بار وقتی به یکی از بچه ها هجوم آوردیم تا به او اصرار کنیم، بستی
چوبی را درسته توی دهانش کرد و فقط چوبش را بیرون کشید. وقتی ناامید شدیم و رفتیم
دنبال کار خودمان، چوب را توی دهانش فرو کرد و با یک بستی کامل در آورد.
مدیر ادامه داد «من دلم میخواهد از این دانش آموز عزیز خواهش کنم چند کلمه ای
برای ما صحبت کنه. من اسم ایشون رو نمیارم چون به هر حال شاید دلش نخواد ولی اگر
دوست داره بیاد بالا» مسعود ساکت بود. «ما به هر حال به نظر ایشون احترام میگذاریم»
اما مدیر راضی نمیشد. کم کم صورتش چرخید رو به صف ما. مسعود سرش را به نشانه
ی مخالفت تکان میداد. «خوب ما اصرار نمیکنیم. ولی اگر دوست داره بیاد بالا»
مسعود شروع کرد با اشاره دست هم میگفت نه. مدیر مستقیم به مسعود نگاه کرد و گفت
«پسرم دوست داری صحبت کنی؟» مسعود بال بال میزد که نه، نمیخوام. «دانش آموز
مارافی؟ مسعود مارافی؟ هستش؟ دانش آموز مسعود مارافی اصل کلاس دوم ب، باباجان میخوای
چیزی بگی؟» مسعود از صف بیرون آمد. در حالی که بیشتر از چند صد نفر مسیرش را با
نگاه دنبال میکردند به سمت جایگاه حرکت کرد. از پله ها بالا رفت و پشت تریبون
قرار گرفت. خودش را جلو کشید و دهانش را به میکروفن چسباند: «من نمیخوام صحبت
کنم» و برگشت. مدیر: «خب. ایشون دوست نداره حرف بزنه و ما هم همونطور که گفتم به
نظر ایشون احترام میذاریم»
Thursday, May 21, 2015
جادوی جادویی
پنجره آشپزخانهی شرکت مشرف به محل اختصاصی استعمال دخانیات در محوطه
است. تمام دو ضلع آشپزخانه پنجره است و منظرهاش چه در تابستان و چه در زمستان
کوفتی زیباست. حتی در زمستان کوفتی زیباترهم هست. بعضی وقتها به جای اینکه لیوان
قهوه یا چای را بردارم و بروم بنشینم پشت میزم، میروم پشت شیشه و به افقهای
دور خیره میشوم. ابرهای سفید، نارنجی، بنفش و یا سیاه. گاهی هم نگاهم دوخته میشود
به این سیگاریهای توی حیاط. سرشان را بالا نمیکنند که من را در طبقهی دوم
ببینند وگرنه کُپ میکردند. کسی لیوان به دست با چهرهای بدون احساس خیره مثل فیلم
سینمایی تماشایشان میکند. تصویر یکی از آنها داخل انعکاس دایرهی لبهی لیوان من
بر روی شیشه میافتد. فکر میکنم اگر جادو بلد بودم لیوان را تکان میدادم و این
مرد هم همراه حبابی که برایش ساختهام اینور و آنور میشد. حس خوبی بود.
اگر جادو بلد باشی خودت را جادو میکنی که همیشه شاد باشی یا میفهمی
در ذهن فلانی، خصوصاً فلانیات، چه خبر است یا مثلاً طیالارض میکنی در عرض سه
سوت میروی فلان جا پیش فلانی و میگی «یه هاگ بده!» و جلدی برمیگردی مینشینی
پشت میز کارمندی تا کار نکنی. اما همه میدانیم که این خریت است. یک نگاه به این
آرزوها کافی است که متوجه بشوی اینها محدودیتهای زندگی هستند و رد شدن از آنها میشود
زندگی. جادو بلد بودن تقلب است. مکافات اینجاست داشتن جادو را هم به صورت جادویی
میخواهم. حتی آنها که به دنبال جادو و جنبل هستند هم قبول دارند که باید برای به
دست آوردن رموز غریب و فنون عجیب کمی جان کند.
خوب عزیز من اگر قرار بود جان بکنی که میشود کسب علم. راز و رمز
جهان را یاد میگیری و بعد مینشینی در یک بعد از ظهر آفتابی یک هواپیمای ایرباس
سیصد و هشتاد ایجاد میکنی که در کمتر از یک روز به هر فلانیای که میخواهی برسی
تا هر بلای دلتان خواست سر هم بیاورید. وقتی که فکر میکنم که ای کاش جادو وجود
داشت معنیاش این است که دلم میخواهد دنیا عوض شود اما حاضر نیستم برایش جان
بکنم. باید با جان کندن کنار آمد. کاش حداقل به صورت جادویی، جادویی بلد بودم که
این حقیقت کوفتی را به خودم حالی کنم.
طرف همچنان درون انعکاس دایرهی لبهی لیوان من اسیر است. نگاه اخم
کردهاش به همان ابرهای گل من گلی است که قرار است زندگی را زیباتر کنند. انصافاً
بیاثر هم نیستند. اواخر سیگارش را با یک پُک عمیق تمام میکند. بدون اینکه مسیر
نگاهش را عوض کند ته سیگار را زمین میاندازد، دود را از گوشهی لب بیرون میدهد و
بعد با تاخیر، خیلی اجمالی جنازهی سیگار را لگد میکند. لیوان را آرام از شیشه
دور میکنم که انعکاس محو شود و بتواند برگردد سر کارش.
Friday, May 15, 2015
کنترل
من هیچوقت اهل تلویزیون
تماشا کردن نبودم. چند سال اصلا دستگاهش را نداشتم و وقتی هم داشتم به شبکههای
تلویزیونی متصل نبود. کاربردش تماشای فیلم بود. من دوست دارم فیلم را به انتخاب
خودم و در زمان دلخواهم تماشا کنم. در خانهی پدری اما تلویزیون داشتیم و پدر مثل
تمام پدرها کنترل تلویزیون را در اختیار داشت. من فکر میکنم در قرن بیستم مردها
اینطوری ثابت میکردند که مرد خانه کیست. کسی که کنترل را به دست دارد. شاید مثل
خانواده شیرها اگر یکی از پسرها بعد از درآوردن کمی یال و کوپال به سرش بزند که
کنترل را به دست بگیرد با خشم پدر روبرو شده، از خانه به بیرون پرت میشود و پسر
یا دامادی که خرج خانه را میدهد نیز همان نری است که کنترل خانه (کنترل تلویزیون
اصلی خانه یا تمام کنترلهای خانه) را در دسترسش نگه میدارد. نر جوان اگر از گله
جدا شود باید برود در جایی از بیشه گلهی خودش را پیدا کند و کنترل خودش را به دست
بگیرد. مقولهی کنترل برای من مهم نبود و از این منظر من همواره در مقابل پدر کرنش
میکردم.
مدتی بود که
تلویزیون جدیدی خریده بودیم و قبلی را هم رد نکرده بودیم. یعنی برای اتاق خواب نگه
داشتیم.یک شب دیروقت بود که به خانه برگشتم. پدر در اتاق به پشتی تکیه داده بود و
تلویزیون تماشا میکرد. سلام کردم و همینطور لباس عوض نکرده در گوشهای نشستم.
خسته بودم. توجهام به برنامه تلویزیون جلب شد. راز بقا بود. پدر هم راز بقا دوست
داشت. «شیر نر بیادبی تولههایش را در هنگام خوردن غذا برنمیتابد. اگر یکی از
تولهها جسارتی کند ممکن است حتی توسط پدر کشته شود» حالا من منتظر بودم که ببینم
دقیقاً منظور از بیادبی چیست که تِپ کانال عوض شد. سر چرخاندم دیدم پدر تلویزیون
را با کنترل هدف قرار داده. دستش همین طور افقی تکه داده روی زانواش مانده بود.
چشمها را کمی جمع کرده بود و توجهاش به صفحهی تلویزیون بود که ببیند برنامهاش
چیست، آیا به درد میخورد یا نه. تا سرم برگردد رو به تصویر دوباره تِپ عوض شد.
«بیندگان جان...» تِپ «پاس رو به عقب. می شوووووو..» تپ. «تو از اولش هم به من
دروغ گفتی / نه من همیشه دوستت داشتم / دیگه خسته شدم از این نقش بازی کردنت» زیر
چشمی پدر را نگاه کردم. گویا خوشش آمده بود. فیلم سینمایی بود. چیز بدی به نظر نمیرسید.
چند ثانیهای صبر کردم که مطمئن بشوم که قرار بر عوض کردن کانال نیست. خیالم که
راحت شد لم دادم و شروع کردم به نگاه کردن. پدر: «لباست رو عوض نمیکنی؟» «راحتم.
چشم الان پا میشم عوض میکنم.» مشغول تماشا بودم که پدر کنترل را سمت تلویزیون
گرفت. من سرم چرخید. کنترل را پایین آورد. به تماشا ادامه دادم. دوباره دستش را
بلند کرد. زیرچشمی نگاه کردم. و باز منصرف شد. بین لذت تماشا و تعویض کانال مردد
بود. هی تلویزیون را هدف میگرفت و هی پشیمان میشد. در همان حین فیلم را هم دنبال
میکرد. نگاه مضطرب و عصبی من بین صفحه تلویزیون و دست مقتدر پدر میرفت و برمیگشت.
دیگر به اینجایم رسید. جستی زدم و رفتم سمت پدر. هرچه نزدیکتر شدم حرکتم کندتر شد.
با ملایمت هرچه تمامتر دستم را به سمت کنترل بردم. با تعجب و کمی اخم نگاهم میکرد.
اینجا بود که ممکن بود بیادبی کنم. کاش میدانستم این از آن کشنده هاست یا نه.
گفتم «اگر اشکال نداشته باشه من اینو بذارم رو تاقچه شما راحت باشین.» «برای چی؟»
«همینجوری» «نمیخوای لباس ِتو خونه بپوشی؟» انگار میخواستم شمشیر یک سامورایی یا
هفتتیر یک هفتیرکش را از کنار کمرش بکشم و فقط چون میخواست مجبور نباشد که
خلاصم کند چیزی گفته بود وگرنه میتوانست شرحه شرحه یا سوراخ سوراخم کند و مثلا
در این مورد صدایم را خفه کند. فکر کردم اصلاً چه کاری است؟ من که این فیلمهای
آبدوخیاری را دوست ندارم و از اولش هم برنامه فیلم دیدن نداشتم و قربانی این جعبهی
جادو شدهام. من برای خودم فیلم فاخر میبینم. گفتم «چرا. رفتم.» و خودم را عقب
کشیدم، بلند شدم و رفتم که از اتاق خارج شوم. پشت سرم پدر با صدای کمی بلند «تلویزیون
رو خاموش کنم؟ نمی بینی؟»
Friday, May 8, 2015
با تاکید بخوانید زرر زدن
بچه ها موجودات خودخواهی هستند. همه چیز باید به دل اینها
باشد و به طور طبیعی با گریه و خنده ی خود والدین را مثل موم در مشتهای کوچک خود
دارند. قبول، این قانون طبیعت است و غیر از این بود منقرض میشدیم. اما بچهها یک
وضعیت دیگر هم دارند و آن زر زدن است. البته دوستی میگفت اینکه تو میگویی ونگ
زدن است و زر زدن همان گریه کردن است. می فهمم. ولی آهنگ ونگ زدن به گوش من بسیار
متمدنانه تر است تا زر زدن. «زر زدن» را برای وقتی که یک نفر زر میزند هم استفاده
میکنیم ولی ظاهراً معنی واقعی آن همین حرکت فجیعی نوزادان است. اصلا ما وسط دعوا
هیچوقت به طرف نمیگوییم ونگ نزن مرتیکه ی ... ... . (این جای خالی طبیعتاً بسته
به توانایی پدر مادر محترمتان در تربیت شما پر میشود.) بگذریم. من می نویسم زر
زدن. شما هم لطفاً با تاکید بخوانید زرر زدن.
ببین، همین الان باز زر زد. حالا میگویم که کی. اگر گریه
یعنی روشن شدن چراغ انجین چک یا ببین موتور چشهی هواپیما (نداریم همچین چیزی
البته)، زر زدن یعنی چشمک زدن دسته جمعی چراغهای کابین خلبان ، یک صدای گوش خراش
آژیر قرمز و اینکه اگر کاری انجام ندهید سقوط حتمی است. حالا من و چند صد مسافر
دیگر به همراه چندین بچهی زر زرو در یک زندان پرندهایم. منظورم قفسی برای پرنده
نیست بلکه قفسی که بال دارد و می پرد، منظورم یک هواپیمای گنده بک است که هرچقدر
هم گنده باشد جایی ندارد که از دست زر زرها فرار کنم. هر بخش این تایتانیک بالدار دو
تخت کوچک بچه دارد تا توزیع زر زر در هواپیما به صورت یکنواخت و عادلانه باشد.
اما این کمی بیانصافی من در حق بچه هاست. آنها به طور معمول
گریه میکنند نه زر زر. ولی این جانوری که سه صندلی با من فاصله دارد کلاً زر می
زند. یعنی به هیچ سطح میانهای برای ابراز اعتراض قائل نیست. مثلاً حتی اگر دلش میخواهد
انگشت توی چشم پدرش که من اصلاً فکر نمیکنم بیشعور است بکند و او مانع شود،
اینطور نیست که اول بغض کند و بعد گریه خفیف به شدید و بعد زر زدن را آغاز کند.
این بچه که در حال حاضر صرفاً برای ضایع کردن من سکوت اختیار کرده و هیچ نمیگوید،
از اول پرواز هر چند دقیقه بدون انجام هیچگونه چانه زنی چنان بنا میکند به زر زدن
که تمام مسافرین هواپیما مثل سربازخانه در لحظه جفت پا خبردار میایستند و با چشمهای
گرد رو به جلو سلام نظامی میدهند. البته فکر میکنم در هنگام بیدارباش طرف سلام
نظامی نمی دهد و پر واضح است که من سربازی نرفتهام و مرد نشدهام و بماند که آنها
که در سربازی مرد میشوند آیا به میل خودشان مرد میشوند یا به زور مردشان میکنند
یا حتی بدتر از آن اینکه با اعمال زورشان به دیگران مرد بشوند و من حاضر نیستم به
سربازی بروم. باز میگم که این گوسپند از وقتی من شروع کردم به نوشتن این مصیبت
نامه جیکش در نمیآید. من بخوابم تا این دوباره شروع به زر زدن نکرده.
بطالت هرز
دلم یک بطالت هرز و خشن می خواهد، بیگاریطور. با پتک
بیافتم به جان سنگها یا با ارّه به جان کندههای گندهی درخت. اما وقتی خودم را
مورد مطالعات نهچندان عمیق روانکاوانه قرار میدهم میبینم که در این بیگاریطور
هم در حال قهرمان سازی از خویشتنم. یک هیکل عصبانی که خرد میکند و ارّه میکند و
هیچ چیز جلودار تخلیهی استیصالش نیست. بعد مجبورم بفهمم که در واقعیت سنگها زیر
پتک ارادهی من آنطور هم که تصویر میکنم خرد نمیشوند. کله شق میایستند و بِربِر
نگاهم میکنند. یعنی اگر همین الان، اگر شرایطش باشد که نیست، من بروم بیرون کلبهای
که نیست و محکم هیزم بشکنم، بعد از پنج دقیقه مشغول دادزدن برسر هیزم هستم که خاک
بر سر سفت خرت کنند.
حرفم این است که ما معمولاً در واقعیت از حرص خالی نمیشویم. شما به خودت نگیر، منظورم من و امثال من است. عرض میکردم، ما این بیرون از توهم انقدر ونگ میزنیم و پا میکوبیم تا بفهمیم هیچ کسی نیست که برایمان تره خرد کند. اگر هم بود تره نداریم و اصلاً تره چی هست که توی ذلیل مرده از سر صبح گیردادی که یکی برای من تره خرد کند! زهرمار! آه که اگر در جواب این شیونها از مادر طبیعت فحش هم میخوردم راضی بدوم. البته انصافاً فحش را به اندازه و بیجا داده است. من هم بیشترش را خوردهام. پس به این نتیجه میرسیم که من راضی هستم.
سوء تفاهم نشود، من زندگی را دوست دارم، شاید به اندازهی تمام پهنای زندگی زندگی می کنم. طولش معلوم نیست اما برای گرفتن سهم بیشتر از عرضش خودم را تا آستانهی جر خوردن و گاهی کمی بیشتر کش میدهم. دوستان شاهدند، پول، وقت و یا هرچیزی را میدهم که قطرهای زندگی بخرم. ولی آخر اینجور؟ لامصب این قیمت؟
زندگی مثل ویدئو گیم است. بازیای که سختیاش را درست در نیآوردهاند. در واقع بازیها شبیهسازی زندگی هستند با این تفاوت که گندی که در زندگی هست را اصلاح کردهاند. گاهی فکر میکنم من کدام دکمه را باید فشار میدادم که ندادم، یا کجا باید میپریدم و پشتک میزدم که نزدم یا کدامین قارچ جادویی یا قاچ جادویی را باید میخوردم و نخوردم که از این مرحله از زندگی رد نمیشوم. صرفاً جهت بار دراماتیکش دوست داشتم این موضوع منطقاً درست بود که بگویم: آهای گنده بک، ریدی با این لِوِل دیزاینت ولی در غیر دراماتیکش با همان فرمان اگر نباشی من ازت راضیترم.
حرفم این است که ما معمولاً در واقعیت از حرص خالی نمیشویم. شما به خودت نگیر، منظورم من و امثال من است. عرض میکردم، ما این بیرون از توهم انقدر ونگ میزنیم و پا میکوبیم تا بفهمیم هیچ کسی نیست که برایمان تره خرد کند. اگر هم بود تره نداریم و اصلاً تره چی هست که توی ذلیل مرده از سر صبح گیردادی که یکی برای من تره خرد کند! زهرمار! آه که اگر در جواب این شیونها از مادر طبیعت فحش هم میخوردم راضی بدوم. البته انصافاً فحش را به اندازه و بیجا داده است. من هم بیشترش را خوردهام. پس به این نتیجه میرسیم که من راضی هستم.
سوء تفاهم نشود، من زندگی را دوست دارم، شاید به اندازهی تمام پهنای زندگی زندگی می کنم. طولش معلوم نیست اما برای گرفتن سهم بیشتر از عرضش خودم را تا آستانهی جر خوردن و گاهی کمی بیشتر کش میدهم. دوستان شاهدند، پول، وقت و یا هرچیزی را میدهم که قطرهای زندگی بخرم. ولی آخر اینجور؟ لامصب این قیمت؟
زندگی مثل ویدئو گیم است. بازیای که سختیاش را درست در نیآوردهاند. در واقع بازیها شبیهسازی زندگی هستند با این تفاوت که گندی که در زندگی هست را اصلاح کردهاند. گاهی فکر میکنم من کدام دکمه را باید فشار میدادم که ندادم، یا کجا باید میپریدم و پشتک میزدم که نزدم یا کدامین قارچ جادویی یا قاچ جادویی را باید میخوردم و نخوردم که از این مرحله از زندگی رد نمیشوم. صرفاً جهت بار دراماتیکش دوست داشتم این موضوع منطقاً درست بود که بگویم: آهای گنده بک، ریدی با این لِوِل دیزاینت ولی در غیر دراماتیکش با همان فرمان اگر نباشی من ازت راضیترم.
Friday, April 24, 2015
به کدامین نارنگی کشته شدم
در یک پیچ
نهچندان تند، یکی از دو نارنگی روی صندلی شاگرد را از دست دادم. حدسم این است که
به زیر صندلی قل خورده است. شعور به خرج دادم و در هنگام رانندگی چندان تا کمر به
زیر صندلی کناری خم نشدم. بعد از رسیدن به پارکینگ یک ربع ساعت را صرف عملیات نا
موفق نجات کردم و از دیر معمولم دیرتر رسیدم.
تمام روز
نگران موقعیت سوختهی خوردن یک نارنگی خواهم بود، هرچند که باید نگران بوی گندیدهی
یک گمشدهی فراموش شده باشم. بنا به این اصل که هر تفنگ روی دیواری روزی شلیک
خواهد کرد، من هم در شرایطی آخرالزمانی این نارنگی مانده را خواهم خورد و به جای
گشنگی از نارنگی میمیرم.
از این پس
هروقت سوار ماشین میشوم فکر میکنم چیزی در حال تماشای من است!
Subscribe to:
Comments (Atom)